عشق سرگردان
اگر کسي رو دوست داشته باشي ،
نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني...
نمي توني دوريش رو تحمل کني...
نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري...
نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ...
واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن...
در کنار جاده ي عشق با يک بغل ياس منتظرت مي مانمدلواپسي هايم را به شب مي بندمقاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهمو منتظرت مي مانمديگر از نامرديها خستـــه شدمو زير سکوت قلبهاي آهنــي ميشکنم و با دل تنـهــا منتظرت مي مانمتو را در سپيدهدم فرداها ميبينم و صداي دلنشين تو را مي شنومتو ميآيي و با پاکترين لبخند ، وجودم را به اسارت ميگيري و گرمي حضوري خورشيدوار را به طلوع آرزوهايم حک ميکني و آمدنت همچون قاصدکي بهار را براي هستي خزان زده ام به ارمغان مي آوردپس بيا که همچنان منتظرت هستم...
تا كدوم ستاره دنبال تو باشم
تا كجا بي خبر از حال تو باشم
مگه ميشه از تو دل بريد و دل كند
بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم
از كسي نيس كه نشوني تو نگيرم
به تو روزي ميرسم من كه بميرم
هنوزم جاي دو دستات خالي مونده
تا قيامت توي دستاي حقيرم
خاك هر جاده نشسته روي دوشم
كي مياد روزي كه با تو روبرو شم
من كه از اول قصه گفته بودم
غير تو با سايه م نمي جوشم
چيزي جز سکـــوت در برابرت نـدارم...هيــچ !
حالا من در هياهوي درونــم گــم شده ام
ببين بــه کجا رسيده ام
فقط يکبار بنگر به من ببين
چگونه مي پــرستمت
ببين به جاي اشک برايت دعــا مي کنــم...
ببين براي گفتن دوست داشتنت التمــاس مي کنــم
در سکوت مي شکنــم...تــو را فريــاد مي زنـم...
در سکـوت اشک مي ريــزم...براي تــو لبخند مي زنـم...
بمــــان !!!!...بمـان تا فريادم به گوشت برسـد...
لبخنــد بـزن...که آرزوي ديدنش را دارم...
هنـوز صداي خنده هايت در گوشـم آواز مي خواننـد..
آواز سرمستـي ...آواز زندگـي
به پاکيت قسـم...به زلالـي آب قسـم
با تعجب گفت: من كه ديگر تو را دوست ندارم
گفتم: ميدانم
ولي مگر نه بر سر هر گوري صليبي نهفته است!
پس اين را بگير و در گردنت پاي قلبت بياويز
زيرا آنجا از اين پس
.
وقتي گريه مي كنم تورادرميان اشكهايم مي بينم ولي اشكهايم راپاك مي كنم تا كسي تو را نبيند.
بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم،
وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست مي آوريم دوست داشته باشيم ...
زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...
اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,
چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,
اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,
چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,
همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين دل يك مرگ سوت وكوراست
وقتي ازقصه ايام دلـــم مي گيرد
مرغ اميــد من از شدت غـــم مي ميرد
دل به روياي خوش خاطــره ها مي بندم
باز هم خاطــره ات دست مـــرا مي گيرد
كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودمو حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ
داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده
است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم
نکنــد دل ديگري او را اسيــر کرده است
خنديدم وگفتـــم : او اسيــر مـن است
تنهــــا دقايقي چند تأخير كرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده . شايد موعد قرار تغيير كرده است
خنـديــد به سادگي ام آيينــه و گفت :
احساس پاك تــو را زنجيـر كرده است .
گفتـــم از عشــق مـن چنين سخن مگــو .
گفت: خوابي سالهـــا دير كرده است .
در آيينه به خــود نگــاه مي كنــم ،
آه.......!
عشق تــو عجيب مرا پيـــر كرده است .
راست گفت آيينه كه منتظـر نبــاش
او بــراي هميشـه ديــر كــرده است
به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را .
اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی .
امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم .
آری
بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .
چهره هايی که هميشه مرا می ترساند .
بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد .
گاهی زيبا گاهی زشت
گاهی سياه و گاهی سفيد
گاهی روشن و گاهی خاموش ...
سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت .
امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد.
سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد.
بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کن
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابرو بادو دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مون